خاطرات زندگی یک نویسنده

مینویسم تا یادم بماند...

مینویسم تا یادم بماند...

خاطرات زندگی یک نویسنده

🍃و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت
غصه هم میگذرد🍃

🍃وابسته ی یک دمیم و آن هم هیچست...🍃

آخرین نظرات
  • ۲۷ تیر ۹۷، ۱۷:۱۰ - hani aliabadi
    :((
  • ۲۴ تیر ۹۷، ۲۲:۱۳ - اقای رمانتیک
    زیبا:(
  • ۲۳ تیر ۹۷، ۱۸:۳۵ - آرام :)
    :(((
  • ۲۲ تیر ۹۷، ۱۱:۱۶ - مهسا جون
    🙂
  • ۲۱ تیر ۹۷، ۱۰:۱۱ - آقای سر به هوا :)
    :))
نویسندگان
دایی جان مرد با احساسی بود. آهنگ لالایی ویگن را گوش میداد سرش را به پشتی تکیه میداد وچایش را داغ داغ میخورد. نه اینکه صبر نداشته باشد میگفت داغ داغ بیشتر میچسبد.
دایی جان از آن دسته آدمهای پایه بود. روز تعطیل پا به پایمان تا بالای کوه می امد. از اول تا آخر پارک با ما قدم میزد و از وراجی های کودکانه مان خسته نمیشد. شب ها که بی خواب می‌شدیم وپا پیچش میشدیم،تا بالای بام شهر میبردمان روی لبه پرتگاه مینشست،برایمان یک لیوان چایی میریخت و ترانه «شهزاده قصه من»را میخواند.
عاشق شعر بود و بیشتر از سهراب میخواند. جوانتر که بود تا اصفهان و یزد و شیراز با یک پی کی زرد قناری با ما مسافرت آمد.
دایی جان با ما مهربان بود اما ما بی وفا بودیم. زود آن خاطرات را یادمان رفت. در روزمرگی هایمان غرق شدیم و از حالش بیخبر ماندیم.
دایی جان هنوز هم برایمان شعر می‌خواند،با ما تا بالای کوه می آید،شب های گرم تابستان روی بام شهر برایمان ترانه مورد علاقه اش را میخواند.هنوز هم عاشق آن آهنگ لالایی است.اما الان دیگر مثل قدیم نیست.گرد ناراحتی روی صورتش نشسته.هنوز هم چایی اش را داغ داغ میخورد و با خنده میگوید اینجوری بیشتر میچسبدو من حالا میفهمم چرا این را میگوید.میدانم این چای داغ او را یاد روزهایی می اندازد که کنار گون سوخته چای آتیشی اش را در ان هوای سرد کوه داغ داغ سر میکشید‌ اما چایش بوی دود مطبوع گون را نمیدهد و آفتاب توی چشمش نمیزند.آن روزها با عکسهایشان داخل آلبوم خاطرات دفن شدند...


امممم... خب چی بگم الان؟
سلام دوستان
یه مدت خیلی طولانی نبودم به دلایل متعدد.حتی تا مرز خودکشی رفتم تو این مدت (خخخ) ولی چند بار اومدم که بنابر یک وسواس فکری شدید پاک کنم اینجا رو بعد گفتم: خب مگه جای تو رو تنگ کرده؟:/و بعد سعی کردم فراموشش کنم.
فکر میکردم کسی سراغ اینجا نیاد ولی خب خیلی از بچه‌ها وقت گذاشتن و خوندن اینجا رو ودنبالمون کردن.سپاس از همتون:)
ولی وقت لازم دارم تا به وبلاگ تک تک شما تازه واردا سر بزنم و دنبالتون کنم.لطفا کمی بیشتر دندان به جگر بگذارید؛)
یه سری متن آماده کردم به زودی پست میکنمشون.
مرسی از همراهای همیشگی با اجازه فعلا؛))

این داستان: دردی به نام بیشعوری
پارت یک:استاد بیشعور
وقتی گیر یه استاد بیشعور بیفتی فرقی نداره درس خون باشی یا نه چون اگه شانس نداشته باشی قطعا افتادن اون درس حتمیه😫😫
و در نهایت بیوشیمی که آنقدر برایش زحمت کشیدم را با نه افتادم!!
یه لحظه نمره رو دیدم پاهام شل شد افتادم رو تخت و به این فکر کردم که:خب افتادم...خلاص...به درک
و با اینکه به شدت از دست استاد حرصی شده بودم رفتم با اعتماد به نفس سر جلسه و امتحان بعدیمو خیلی خوب دادم.
ردیف جلویی من یه پسره نشسته بود که با ما امتحان داشت.زیر چشمی برگه شو نگاه کردم دیدم همه تستیا رو اشتباه زده تشریحیاشم هر کدوم یه خطه.بعد خیلی نامحسوس برگشت عقب گفت:کدوم سوالو موندی بهت بگم؟
گفتم:اینو من باید بهت بگم مرد حسابی!!!تو دیگه چه اعتماد به نفسی داری!!!
بعد امتحان اومدیم با بچه هایی که افتاده بودن رفتیم اعتراض.درسی که ترم دیگه پیش نیاز ۱۳ واحد تخصصیه...و بعد کلی فک زدن استاد در نهایت گفت من به هیچ وجه شیفت نمیدم و باید ترم تابستونه بردارید.
بعله دست از پا درازتر و با چشمانی گریان برگشتیم.روز بعدش یه امتحان دیگه داشتیم و اوضاعم بد جور داغون بود.با خواهرم حرف زدم و یکم بهم دلداری داد که حرف بزنید باهاش و فوقش ترم تابستونه برمیداری امروز امتحان دیگه ام رو خوب دادم و استاد نبود که باهاش حرف بزنیم.دارم تمام سعی خودمو میکنم.
راه حل بدید!
شما برای قانع کردن یه استاد بیشعور که شما رو انداخته چه کارایی انجام دادید؟؟

خب خب خب...
دو هفته فرجه ها به سختی و با بیخوابی های فراوان گذشت
با راهنمایی بچه های خوبی بیان تونستم تا حدی استرس و بیحالی هامو کمتر کنم
این مدت سر میزدم به همتون و پیگیر مطالب بودم. بچه‌های کنکوری انگار دارن خداحافظی میکنن و میرن که درسشونو بخونن خب باید به هر حال کمتر کنن این رفت و آمد مجازیو
امتحان بیوشیمی بر خلاف انتظارم اصلا اون چیزی که فکر میکردم نبود!!! همش تستی!!!!! تازه چند تا سوالم داده بود که تو جزوه نبود.
استاد اصلا برگه رو نگاه نکرده همینجوری دست کرده تو پوشه نمونه سوالاش یه سوال از سال ۹۱ اورده که ما نخونده بودیم خیلیاشونو.
پاس بشیم صلوات😑😫
یه عالمه ایده دارم واسه وبلاگم ولی فعلا وقت ندارم امتحانامون خیلی فشرده اس و اصلا وقت نداریم بینشون
زود برمی‌گردم 😉😉

یارو نشسته بود جلوم از دستاوردهای جدیدش حرف میزد:
-:اون روز رفتم تو اینترنت راجع به روزه تحقیق کردم
دستم را زدم زیر چانه ام و با بی خیالی گفتم:خب..
-:میدونی چقدر مضرات روزه زیاده؟؟؟تازه همه کارشناسای تغذیه ایه جهانم ردش کردن.
با بیخیالی فوتی کردم و گفتم:خب؟
-:نمیدونم چرا اصلا ما روزه میگیریم وقتی انقدر ضرر داره.تازه ما چجوری میخوایم حال فقرا رو اینجوری درک کنیم؟
-:خب...
-:یا مثلا چرا جلوی کسی که به اختیار خودش غذا نمیخوره نباید چیزی بخوریم ولی تو روزای عادی جلوی آدمای گرسنه اشکال نداره؟؟
دیدم زیادی داره دور بر میداره.گفتم:ببین نمیخوای روزه بگیری نگیر...چرا دلایل فلسفی من در اوردی میاری واسه من؟تو که واسه چشم مردم روزه نمیگیری کسی هم که چیزی نمیگه بهت.این گردن خودته...تویی و خدای خودت.
درسته اون خیلی از دستم ناراحت شد ولی گاهی باید تو زندگیت یه !!shut up بلند به یه سریا بگی که نداشته و داشته هاشونو با منت و تفاخر نزنن تو سرت.تو دوره ای گیر افتادیم که هر کی واسه توجیه کار غلطش یه سخن جعلی از فردی معروف میاره و میگه آره و اینا...ولمون کنید آقا بزار زندگی خودمونو بکنیم...حالا چون تو اینجوری فکر میکنی منم حتما باید حرفتو قبول کنم؟یجوری میان از ناجوانمردی زمانه و گرونی و تحریما ادیبانه و فیلسوفانه حرف میزنن یکی ندونه فکر میکنه اینا چه آدمای رنج کشیده ای هستن.:/
در صورتی که نمیدونن فکر همین آدما انقدر پست و کوتاهه که تنها دغدغه زندگیشون ست بودن کیف و کفششونه.:/ )
خلاصه ازین آدمای دو رو کاملا دوری کنید😑
______________________________________________________
روزه مفیده به شرطی که مواد غذایی مناسبو جایگزین از دست رفته ها کنید.اولا که بین افطار تا سحر به جای آب بیشتر میوه بخورید که هم ویتامین بدنتون کم نشه هم اینکه آب میوه عطشو کمتر میکنه.دوم اینکه افطاری سبک بخورید و وعده غذایی شامو باهاش قاطی نکنید.چون سلولای شما به حجم کم انرژی طی روز عادت کردن وقتی با حجم زیادی از غذا روبه رو میشن یعنی یه حجم زیادی از انرژی،باعث متلاشی شدن سلول میشه. چون واقعا نمیتونه این همه انرژیو تحمل کنه.    روزه نمازاتون قبول

کفشی که برای پای تو مناسب است ممکن است پای دیگری را زخم کند؛ بنابر این همیشه مپندار آن چه در ذهن تو می گذرد اصل مطلق است!  


این جمله باارزش از جناب جان اشتاین بک نویسنده معروف کتابهایی مثل خوشه های خشم،موشها و آدمها و مراتع بهشتیه.ایشون متولد ۲۷ فوریه ۱۹۰۲ کالیفرنیا هستند.۶۶ سال عمر کردن و برنده جوایز ادبی پولیتزر و توبل شدند.
خلاصه اینکه ایشون با این کارنامه ادبی درخشان که حرف غلط نمیزنه میزنه؟


پس ای دوســـــــــــــــٺ گراااااامی!
میدونم شما خیلی خوبی خیلی تجربه داری دو سالم از ما بزرگتری حق دوستی به گردن ما داری!!ولی بیا یه لطفی کن انقدر داشته هاتو به رخ ما نکش ما خودمون این کاره ایم(به قول دوستم من خودم کلاغ رنگ میکنم جای قناری میفروشم...آره!)
واقعا دیگه صبرم لبریز شده.تا میای با یکی از مشکلاتت حرف بزنی عینک دودیشو میزنه به چشماشو میره تو فاز پند و اندرز و ازین حرفا.شما یه دیقه دندون به جیگر بزار ببین من اصلا چی میخوام بگم شاید میخوام جک تعریف کنم!شاید به خاطر همینه که شوهرت بده!!
حالا جدا از شوخی واقعا دور از شعور انسانیته کسی که از زندگیش خبر نداری و به باد نقد و بررسی بگیری و نصیحتش کنی. :/



نامه ای به دوست بیشعور که هرگز این جا را نخواهد خواند😑


درکلیسا، جک از دوستش ماکس می پرسد: 
«فکر می کنی میشه هنگام دعا کردن سیگار کشید؟»
ماکس میگه: 
«چرا از کشیش نمی پرسی؟»
جک نزد کشیش می رود و می پرسد: «می توانم وقتی در حال دعا کردن هستم، سیگار بکشم.»
کشیش پاسخ می دهد: «نه، پسرم، نمیشه. این بی ادبی است.»
جک نتیجه را برای دوستش ماکس بازگو می کند.
ماکس میگه: «تعجبی نداره. تو سئوالت رو درست مطرح نکردی. بگذار من بپرسم.»
ماکس نزد کشیش میره و می پرسه « وقتی در حال سیگار کشیدنم می تونم دعا کنم؟»
کشیش مشتاقانه پاسخ می ده: «مطمئناً، پسرم.
مطمئناََ‌!!!
حالا امروزی تر:
کسی که نماز میخونه و روزه میگیره ، میتونه اختلاس و دزدی کنه؟ نه!
کسی که اختلاس و دزدی میکنه، میتونه نماز بخونه؟ بله مطمئناً!
پس باید سوال رو درست پرسید!

خب خب خب...این چند روز کلی فکر کردم و کارای عقب مونده ام رو انجام دادم. جزوه ها رو جمع و جور کردم و کتابا رو بستم و آماده درس خواندن گشتم و بعد از چند ماه از گذشت این ترم لای کتابای خاک گرفته رو باز کردم.
باید بگم اونقدرام که فکر میکردم وحشتناک نیستن و میشه با یکم تلاش یه نمره خوب ازشون دراورد.
نکته ای که لازم بود بگم اینه که از همه بچه های بیانی که نظر گذاشتن و راهنماییم کردن تشکر میکنم.
خیلی از کارایی رو که گفتین دارم سعی میکنم عملی کنم.مثل ورزش کردن دادن انرژی مثبت به خودم و داشتن یه اراده قاطع و تصمیم مصمم.
راستش از وقتی دانشجو شدم خیلی از آرزوهامو یادم رفته.همونایی که برای رسیدن بهشون کلی خیال میبافتم و الان تو دو قدمی منن ولی دیگه برام اهمیتی ندارن.
انسان،خیلی فراموشکاره و این فراموشکاری تبدیلمون کرده به آدمای قدرنشناس.یادم رفته بود برای رسیدن به این جایی که هستم چقدر تلاش کردم و یه مدتی تبدیل شده بودم به یه آدم ناسپاس که فقط بلد بود از زمین و زمان ایراد بگیره.
به هر حال اینم یه آزمون دیگه بود برای سنجیدن میزان صبر من...
و اینکه بیشتر فکر کنم...بیشتر دقت کنم...و با دقت بیشتری تصمیم بگیرم. 


ماورای باور های ما،ماورای بودن و نبودن های ما آنجا دشتی ست فراتر از همه تصورات راست و چپ،تو را آنجا خواهم دید...


با عرض شرمندگی از گذاشتن دوباره چنین تاپیکی
فقط همین به ذهنم رسید بنویسم بلکه یکی ببینه و دلش به درد بیاد ویه کمکی بکنه.
راستش نزدیک امتحاناس و یه حجم زیاد از جزوه و کتاب و امتحانای عملی :(
و منمو یه کوه استرس و بیحالی و پریشانی و درماندگی
از همه این تقریبا ۶۰تا دنبال کننده عاجزانه تقاضای کمک دارم
که چجوری این استرس و بی حوصلگی رو از بین ببرم و درسای خاک خورده ام رو با برنامه بخونم؟؟؟
شاید فقط مشکل من نباشه و این پست به خیلیا کمک کنه
 
نکته ۱:هوشم خوبه فقط از نظر روحی با چیزایی مثل ناامیدی و استرس و ... دست و پنجه نرم میکنم
نکته ۲:تا شروع امتحانا دو هفته وقت داریم و کلاسی هم ندارم
نکته ۳:خوابگاهیم
نکته ۴:کارای تئاتر و غیره هم دارم
+ یه شب سحر(!)نزدیک اذان بود دوستم هنوز داشت با آرامش سحری میخورد در همین حین اذان گفتن و دوست خونسرد هنوز داشت سحری میخورد.گفتیم جسارتا فکر کنم اذان گفتنا!
با خونسردی آب خورد و گفت:اشکال نداره فوقش از اون ور که اذان گفتن دیرتر افطار میکنم.
عجب :/
+ردیف آخر سر کلاس همون استاد سخت گیرِ بستنی بگیر نشسته بودیم از بیکاری پشت کتابشو پر کرده بودیم از سوژه های این ترم(که اگه لو بره مثل لو رفتن اطلاعات مذاکرات هسته ایه)دسته صندلیم جیر جیر میکرد و ازونجایی که کلاس ساکت بود صداش پخش میشد در فضا!
ناگهان استاد سکوت کرد و منو دوستمو نگاه کرد.تو دلمون داشتیم فاتحه میخوندیم واسه خودمون که گفت:این صدای چی هستش؟صدای بلندگو نیستش؟
نفسی از سر آسودگی کشیده و گفتیم:بله استاد دارن تست میکنن صدا رو ببینن کار میکنه یا نه
فقط خدا رو شکر ک.ب نبود :/
+راستش چند وقتیه احساس افسردگی میکنم :/ انگیزه ای برای انجام کارام ندارم از یه طرفم همیشه بی حالم و نزدیک امتحاناس کلی کتاب و جزوه ریخته رو سرم.پیشنهادی برای برطرف نمودن این حال ندارید؟ :/